آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 18فروردین 92

                              سلام عسلم. طبق معمول همیشه دلم برات تنگ شده. دیروز هوا بسیار بارونی بود. ما سریع بعد اداره حرکت کردیم خونه و خیلی به ترافیک نخوردیم هر چند شما کمی تو ماشین بی تابی کردی که کمربندت رو باز کنم. خلاصه بابا حاجی اینا خونه دایی ایرج بودند و قرار شد که ما هم بریم. ماشین خونه گذاشتیم و خودمون با آژانس رفتیم. تو بزرگراه یه دفعه بارون تندی گرفت و  جلومون نمی تونستیم ببینیم. تو ماشین ازم آدامس خواستی نداشتم . رو به آقای راننده کردی و گفتی: آقا راننه! آدامس داری؟ خندم گرف...
18 فروردين 1392

شنبه17فروردین

                         سلام گل مامانی. دلم برات یه ذره شده.کاش الان اینجا بودی و می بوسیدمت. عزیزم! امروز روز اول کاری سال 92ست. هر چند ما روز 4شنبه هم اومدیم  ولی در هرحال امیدوارم امسال سال خوب و خوشی برای همه و برای تو عزیز دلم باشه. امسال کل تعطیلات رو  به خاطر مامان حاجی که مریض احوال بود و می بایست بهش می رسیدیم ما شمال بودیم. هوای شمال هم که امسال عالی بود. و کلی هم شهر شلوغ بود. حتی تو پست ترین کوچه ها هم جای پارک نبود. تعطیلات ما هم تقریباً به خانه داری و مهمون داری گذشت. شما هم که کمال استفاده رو...
17 فروردين 1392

شنبه 26اسفند1391

                                                               سلام گل من. این روزا دیگه روزای آخر ساله و ما همه در حال تکاپو. احتمالاً هم 2روزه دیگه ما میریم شمال. شما هم که کلی اونجا حال می کنی. دختر عسل من دیگه خانوم شده و خیلی خوب صحبت میکنه. وقتی مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنی من وبابایی کلی حال میکنیم. دیشب موقع خواب میگفتی:مامان...
26 اسفند 1391

یکشنبه20اسفند1391

                                                 سلام گل من! دلم برات یه ذره شده. صبح تو ماشین از خواب پریدی و از من خواستی بغلت کنم. خیلی تو بغلم آرومی. بعد چند روز امروز رفتی مهد امیدوارم بهت خوش بگذره. آخر هفته پیش مامان حاجی اومد خونمون یا به قول تو مامان خاجی. این روزا اسمش مامان حاجی رو کامل می گی و اون رو به این اسم صدا میزنی. کلی با مامان حاجی دوست شدی و تا بنده خدا می خواست غذا بخوره میرفتی کن...
20 اسفند 1391

دوشنبه14اسفند91

                                                       سلام گل دختر مادر. دلم برات تنگ شده عزیزم. این روزا دلم می خواد زود ساعت کاری تموم شه و بیام دنبالت. خیلی دوستت دارم. همانطور که تو پست های قبل گفتم مامان حاجی عمل کرده. خدا رو شکر عملش خوب بود و الان هم داره دوره نقاهتش رو میگذرونه. آخر هفته پیش آوردیمش خونه ما. نمیدونی چه بساطی درست کرده بودی. بنده خدا ما...
14 اسفند 1391

سه شنبه 1اسفند91

                                   سلام دختر شیرین زبونم.دلم برات تنگ شده. این روزا خیلی سرم شلوغه. سرکار و بعدازظهرهای هر روز که میریم بیمارستان. شب هم دیر می رسیم خونه. دیشب خیلی خسته بودم به زور شام درست کردم. بعد شام ازم خواستی پیشت دراز بکشم هنوز سر به بالش نذاشته، خوابم برد.خیلی قوای جسمانیم کم شده. از طرفی مامان حاجی تو بیمارستانه و من به خاطر شما نمیتونم پیشش بمونم و خیلی ناراحتم. دیشب دایی بهزاد قرار بود پیشش بمونه. زندایی جونم این روزا خیلی خسته شده. انشاالله خ...
1 اسفند 1391

دوشنبه23بهمن91

                  سلام گل من! الان که برات این پست رو می زارم خیلی دلم برات تنگ شده. امیدوارم بعد چند روز که اومدی مهد دلتنگی نکنی! آخر هفته گذشته به خاطر مریضی مامان حاجی مجبور شدیم بریم شمال که هم مامان حاجی یه هوایی بخوره و هم مقدمات عملش رو فراهم کنیم. شما هم که کمال استفاده رو از این لحظات بردی. همش تو حیاط بازی می کردی جلوی مهمونا شعر می خوندی. سوره کوثر می خوندی. خلاصه کلی خودی نشون میدادی. عزیزم! این روزا خیلی مهربون تر شدی.موقع خواب همش باید بغلم کنی و بوسم کنی. هی هم می گی: مامانی! بیا بدل. دایی اینا هم اومده بودند و کلی باهاشون ب...
23 بهمن 1391

دوشنبه9بهمن 91

                       سلام دخملم. الان که دارم این پست رو برات می زارم که خیلی نگرانتم. چند شب می شه که شب ها اصلاًٌ خوب نمی خوابی. تا صبح در تلاطم هستی و همش گریه میکنی. تو خواب یه دفعه با پا محکم به اطرافت لگد میزنی. کلاً خیلی ناآروم شدی. بعد از اداره وقتی می خواهم بزارم تو صندلی ماشین گریه می کنی و نمی خوای توش بشینی در صورتی که قبلاً اصلاً این طور نبودی.  من و بابایی خیلی ناراحتتیم. نمی دونم ریشش از چیه؟!! البته الان چند روزه که خاله مهدت می گه که بهش وابسته شدی و نمی خواهی ازش دور شی. و من ...
9 بهمن 1391